توبه علی گندابی

"ایول لوتی ... خراب مرام و غیرتتیم ..." زمزمه درهم برهم نوچه ها بود ... .

***

 اسمش علی بود و چون توی محله گنداب همدان ساکن بود بهش میگفتن "علی گندابی". بزن بهادر محل بود و خلافی نبود که نکرده باشه! یه عده از جوونای مردمم دورش جمع شده بودن و به اسم نوچه، دسته جمعی همه جور کثافتکاری میکردن. ولی هنوز یه نمه معرفت و مرام توی وجودش مونده بود؛ از جنس معرفت و غیرتی که همه جوونای این مرز و بوم دارن ...

***

 گذشت و گذشت تا این که یه اتفاق دیگه توی زندگی علی گندابی افتاد... .
 

یه آقا روضه خونی بود به نام شیخ حسن، اهل همدان بود و گاهی برای منبر و روضه به اطراف شهر می‌رفت، خودش اینجوری تعریف میکنه:

 

"ایام عاشورایی بود و یه بعد از ظهرى به محله ى حصار در بیرون همدان براى روضه خونى رفته بودم، کمى دیر شد، وقتى به شهر برگشتم دروازه رو بسته بودن، در زدم، صداى على گندابى رو شنیدم که مست و لا یعقل پشت در نعره زد: کیه؟ خیلی ترسیدم، صدای بگو بخند اون و نوچه هاش میومد، میدونستم که شر و خطر پشت دره ... اما چاره ای هم نداشتم؛ اون وقت شب نه راه برگشت بود و نه موندن توی اون بیابون پر جونور امکان داشت، پس دل به دریا زدم و گفتم :شیخ حسن روضه خون هستم، در رو باز کرد و با یه نگاه خشم آلود فریاد زد: تا الآن کجا بودى؟ گفتم: به محله ى حصار براى ذکر مصیبت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) رفته بودم، گفت: آخوند! تو سال به دوازده ماه همش روضه میخونی؟ بیخیال بابا! گفتم امشب شب اول محرمه. یه وقت دیدم حالش عوض شد، سرش رو به دروازه کوبید و نعره زنان گفت: ای خاک بر سرم! شب اول محرّم آقا بوده و من نجسی خوردم؟ نوچه هاش تا دیدن هوا پسه پراکنده شدن و فرار کردن. علی اونقدر خودشو زد که به گریه افتاد. یه وقت با چشای سرخش بهم اخم کرد و غرید: باید براى منم روضه بخونی، گفتم: روضه مستمع و منبر مى خواد، گفت: اینجا همه چیز هست! بعد خودشو به زمین انداخت و چاردست و پا شد و گفت: پشت من منبر و خود من هم مستمع، پشت من بشین و مصیبت قمر بنى هاشم بخون!

 

از ترس چاره اى ندیدم، پشتش نشستم و شروع کردم مقدمات روضه... یه وقت تشر زد که آشیخ! اینا رو بیخیال! برو سر اصل مطلب! از ابالفضل بخون! منم که حالم منقلب شده بود، شروع کردم خوندن: "ای اهل حرم سید و سالار نیامد..." تا شروع کردم دیدم از شدت گریه و تکون خوردن شونه های علی دارم می لرزم ...  منم به دنبال حال او حال عجیبى پیدا کردم و جوری که تموم عمرم اونجوری حال نکرده بودم ... وقتی روضه من تموم شد، مستی از سر علی پریده بود ... ."

***

 

بعد این جریان، علی گندابی که به برکت مولای همه لوتیا، حضرت امام حسین، مرد و مردونه توبه می کنه، بیخیال نوچه و نوچه بازی میشه و همه کثافتکاریا رو میذاره کنار و میره پابوس سلطان کربلا ... . وقتی حسابی دل و روحشو صفا میده، میره نجف و ساکن خاک پای مولای پهلوونای دوعالم و شاه مردان میشه و اونی که یه عمر بی نماز بوده، با خودش قرار میذاره که هرشب، جانمازش رو پشت سر پیشنماز حرم حضرت مولا پهن کنه... .

***

 و اما عاقبت کار علی گندابی ...
 

یه شب، بین نماز مغرب و عشا، به پیشنماز حرم (که از علمای بزرگ و همه کاره حرم بوده) خبر میدن که فلان عالم بزرگ محترم و  متدین از دنیا رفته؛ پیشنماز هم دستور میده که فوراً توی دالون متصل به سرداب مطهر مرقد پاک حضرت امیر براش یه قبرجا آماده کنن ... بعد نماز عشا براش خبر میارن که قبر حاضره! اما ظاهراً اون عالم سکته کرده بوده و الان به لطف خدا زنده شده! شیخ لبخندی میزنه و مشغول دعا میشه که بعد چند دقیقه پشت سرش ولوله ای میشه ... بر میگرده و میبینه مردم علی گندابی رو دراز کردن و دارن سعی میکنن به حال بیارنش... . شیخ آهی میکشه و میگه: "إنا لله و إنا إلیه راجعون ... علی گندابی توی سجده بین دو نمازش، اون قبر خالی رو از خدا خواست ... ببرینش و توی سرداب، در محضر مولای جوونمردا خاکش کنین ..."

/ 88 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

سلام ممنون از حمايت شما[گل] اميدوارم حماسه ی پرشوری را رقم بزنيم

امیر

سلام اپم با موضوع(خدایا کمک مان کن)حتما سر بزن دوستدار شما(عشق یعنی بینهایت تا خدا) [گل][گل][گل][گل]

mir@

سلام ممنون میشم منبعش رو هم بگید

mir@

اگه واقعی نیست و شما در صحت شک دارید حذفش کنید...[لبخند] این داستان در کتابات ( کرامات الحسینیه ) نقل شده

کشکول

سلام واقعا داستان قشنگی بود ای کاش همه ما قبل از حرف زدن قضاوت کنیم تا مشکلی پیش نیاید راستی نشد پست بالا نظر بدم

کشکول

سلام واقعا داستان قشنگی بود ای کاش همه ما قبل از حرف زدن قضاوت کنیم تا مشکلی پیش نیاید راستی نشد پست بالا نظر بدم

lمحمود

سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند.

محمد

وبلاگ خیلی خوبی داری به منم یه سری بزن

محمد

وبلاگ خیلی خوبی داری به منم یه سری بزن

دلتنگ خدا...

صدای خنده خدا را میشنوی؟! به آنچه محال میپنداری میخندد.... از خدا میخواهم محال ترین آرزویت را اجابت کند. حلول ماه شعبان المعظم مبارک در این اعیاد مبارک منوهم فراموش نکنین.التماس دعا خیلی داستان آموزنده ای بود.ممنون از دعوتتون